خبر شهادت برادرم و مفقودی من همزمان رسید

خبر شهادت برادرم و مفقودی من همزمان رسید

به گزارش بلک بلاگ روند زندگی خانواده عقیقی در سال ۱۳۶۷ دستخوش اتفاقات زیادی شد. یکی از پسرهای خانواده به نام احمد، در تیر آن سال به اسارت دشمن بعثی درآمد و دو ماه بعد، یکی دیگر از فرزندان خانواده به نام مهدی به شهادت رسید. احمد عقیقی تا سال ۱۳۶۹ در اسارت دشمن بود و در این زمان خانواده اش هیچ اطلاعی از سرنوشت او نداشتند. عقیقی خاطراتش از دفاع مقدس و اسارت را در کتابی به نام «از ماه نشان تا تکریت» نوشته که بزودی منتشر می شود.



به گزارش بلک بلاگ به نقل از ایسنا، روزنامه «جوان» در ادامه نوشت: احمد عقیقی از روزهای حضور در جبهه و اسارت می گوید که در ادامه می خوانید.

اولین اعزام شما به جبهه چه زمانی اتفاق افتاد؟

من اوایل سال ۱۳۶۵ بوسیله ارتش به جبهه اعزام شدم. حدوداً ۲۱ ماه در جبهه جنوب بودم و در لشکر ۷۷ خراسان در تنگه چزابه و فکه خدمت می کردم و در عملیات های مختلفی شرکت داشتم. یکی از عملیات های مهمی که آن زمان در آن حضور داشتم عملیات کربلای ۶ در نفت شهر بود. برای آزادی نفت شهر عملیاتی انجام دادیم که در اصل پوششی برای عملیات کربلای ۵ بود. ارتش عراق تصور می کرد ما از غرب عملیات خواهیم کرد و نیروهایش را به غرب کشور در سومار و گیلانغرب برده بود. این دو عملیات تقریباً همزمان با هم انجام شد. فقط ما عملیات را زودتر از کربلای ۵ انجام دادیم که یک تاکتیک نظامی بود. ارتش بعث فکر می کرد ما یک عملیات بزرگ را در غرب انجام خواهیم داد و بنا بر این امکانات و تجهیزاتش را به غرب برد و خلأیی در جنوب به وجود آمد. رزمندگان هم از این خلأ استفاده کردند و در عملیات کربلای ۵ موفق شدند.

شما از چه شهری به جبهه اعزام شدید؟

من از زنجان اعزام شدم و سه ماه آموزشی را در عجب شیر گذراندم. آموزش های خیلی سخت و فشرده ای داشتیم و بعد به لشکر ۷۷ که در تنگه چزابه مستقر بود اعزام شدم.

امکانات و وضعیت نظامی لشکر ۷۷ در آن مقطع چگونه بود؟

لشکر ۷۷ یکی از مهم ترین لشکرهای کشور است. نیروها از روحیه بسیار بالا و امکانات خوبی برخوردار بودند و فرماندهان و سربازان هم روحیه شان برای خدمت بالا بود. من سال ۱۳۶۵ که اعزام شدم در مأموریت های مختلفی شرکت کردم. گردان ما طوری بود که به گردان خانه به دوش معروف شده بود و مدام از این جبهه به جبهه دیگری می رفت و در عملیات ها و پشتیبانی های مختلفی شرکت می کرد.

سال ۱۳۶۵ شرایط جبهه ها حساس بود. شما بعنوان سرباز آمادگی روحی روانی برای انجام عملیات های بزرگ را داشتید؟

از خانواده ما چهار نفر در جبهه شرکت کردند. دو نفر رزمنده بودند، یک نفر آزاده و جانباز شد و یکی دیگر از برادرها هم به شهادت رسید. چهار برادر به تناوب هشت سال دفاع مقدس را در جبهه ها بودیم. دو برادرم پیش از من در جبهه بودند و آنها که به جبهه می رفتند و برمی گشتند از جبهه و رزمندگان برایمان تعریف می کردند که تاثیر زیادی در روحیات من می گذاشت و این اتفاقات پیش زمینه ای برای اعزام من به جبهه بود. برادر بزرگم اوایل جنگ در گروه ۵۵ توپخانه اصفهان بود و در آزادسازی مهران و دهلران حضور داشت. دو سال در جبهه ها بود. پس از دو سال که ایشان از جبهه برگشت برادر دیگرم اعزام شد و ایشان ۱۷ ماه در کردستان و سقز حضور داشت و از حال و هوای غرب کشور برایمان می گفت. بنا بر این من با روحیه ایثارگری و با این فضا آشنایی داشتم. خودم هم تلاش داشتم زودتر به جبهه بروم و می خواستم بوسیله سپاه و بسیج راهی جبهه شوم که موفق نشدم. در آخر سنم به ۱۸ سالگی رسید و برای انجام خدمت سربازی به ارتش پیوستم.

برادرتان در کدام عملیات به شهادت رسیدند؟

اواخر سال ۱۳۶۷ برادرم مهدی بوسیله سپاه راهی جبهه شد و جزو نیروهای ۳۱ عاشورا بود. همزمان من هم در جبهه بودم و ایشان هم اعزام شد. اواخر جنگ بود که من اسیر شدم و مدت کوتاهی بعد از اسارت من، برادرم به شهادت رسید. خبر شهادت برادرم و خبر اسارت من همزمان به خانواده مان داده شد. ۲۱/ ۴/ ۱۳۶۷ من اسیر شدم و برادرم ۱۰/ ۶/ ۱۳۶۷ در میاندوآب و در درگیری با ضدانقلاب به شهادت رسید. زمان شهادتش من در اسارت بودم و از شهادتش خبر نداشتم. دو سال و نیم که در اسارت بودم اطلاعی نداشتم برادرم به شهادت رسیده و وقتی به میهن برگشتم فهمیدم برادرم شهید شده است.

شما در آن تاریخ چگونه به اسارت دشمن درآمدید؟

من دو سال سربازی ام را انجام داده بودم و اواخر خدمت بخشنامه ای آمد که در آن چهار ماه به خدمت نظام وظیفه اضافه می شد و در مجموع خدمت سربازی ۲۸ ماه می شد. صدام در تیر ماه عملیات کرد و ما در فکه به اسارت نیروهای دشمن درآمدیم. ما ۱۲ نفر بودیم و یک توپ ۱۰۶ داشتیم که متوجه شدیم عراقی ها ما را محاصره کرده اند. ابتدا فکر می کردیم تانک هایی که از پشت سرمان می آیند متعلق به لشکر ۱۶ زرهی قزوین است، اما وقتی تانک ها بیشتر نزدیک شدند و پرچم عراق را روی آنها دیدیم فهمیدیم در محاصره هستیم. تصمیم گرفتیم با ۱۰۶ خودمان را از مهلکه نجات بدهیم تا دست دشمن نیفتیم. به یک سه راهی رسیدیم و آنجا تانک های بعثی را دیدیم که انتظارمان را می کشند. در ۱۰ متری عراقی ها قرار داشتیم و نمی دانستیم در آن موقعیت باید چه کار نماییم. من می خواستم با آرپی جی به سمت تانک های عراقی شلیک کنم که یکی از دوستانم اجازه نداد و گفت ما در محاصره هستیم و نمی توانیم هیچ کاری نماییم. در نهایت تسلیم شدیم و بعد از خلع سلاح به اسارت دشمن درآمدیم. پس از اسارت ما باز هم اسیر گرفتند و تا غروب ۴۰۰ اسیر شدیم. نزدیک غروب ماشین های ارتش بعث ما را به سمت عراق بردند. جزو آخرین اسرایی بودیم که به اسارت دشمن درآمدیم. عراق در سال ۱۳۶۷ عملیات های زیادی انجام داد. آخرین عملیات ارتش بعث همین عملیاتی بود که من در آن اسیر شدم.

ارتش بعث در این عملیات ها نفوذی هم به خاک ما داشت؟

حامیان صدام سال ۱۳۶۷ ارتش عراق را به لحاظ نظامی، تجهیزات و امکانات مجهز کرده بودند و خیلی تقویت شده بود. شوروی تکنسین هایش برد موشک های صدام را به حدی رسانده بودند که تا تهران هم می رسید. پیش از آن سابقه نداشت برد موشک ها به تهران برسد. آلمانی ها شیمیایی می دادند و امریکایی ها نقشه های عملیات را ترسیم می کردند. نخستین عملیات دشمن در سال ۱۳۶۷ بازپس گیری فاو بود و بعد از ۲۰ ماه ما فاو را از دست دادیم. پس از آن در جزیره مجنون و شلمچه عملیات کرد و چهارمین عملیاتش را در فکه انجام داد که آنجا ما اسیر شدیم. دشمن از چند محور به کشور حمله کرد و تا نزدیکی های پل کرخه در اندیمشک هم آمد و هدفش هم بیشتر گرفتن اسیر بود. می خواست توازن اسرا بین ایران و عراق برقرار شود. ما از آنها ۷۰ هزار اسیر داشتیم ولی آنها شاید تا آن تاریخ حدود ۲۰ هزار اسیر داشتند. صدام هم سفارش کرده بود تا می توانید اسیر بگیرید و همین هم شد و اسیر زیادی گرفتند. در آن روزها تعداد زیادی اسیر شدند. شهید هم کم ندادیم. جنگیدن در گرمای تابستان خوزستان خیلی سخت بود و از تشنگی شهید می دادیم. دشمن اواخر جنگ از تجهیزات و امکانات بالایی برخوردار شده بود و برعکس دست ما از امکانات خالی بود. با اسلحه انفرادی نمی توانستیم جلوی هلی کوپتر، تانک و نفربر را بگیریم و بنا بر این موفق شدند و در نهایت ما را هم به اسارت درآوردند.

خودتان در اسارت چه وضعیتی داشتید؟

من در ۲۰ سالگی اسیر شدم. آنجا جزو اسرای مفقودالاثر بودم. ثبت نام نشده بودم، خانواده ام خبر نداشتند و کسی در ایران از سرنوشت ما خبری نداشت. هیچ اطلاعی از ما به ایران نرسید و متقابلاً من هم اطلاعی از وضعیت ایران و خانواده ام نداشتم. خانواده ام فقط می دانستند مفقودالاثر هستم و نمی دانستند که شهید شده ام یا اسیر. سال ۱۳۶۷ سال سختی برای خانواده ام بود و بر پدر و مادرم خیلی سخت گذشت. هنگام اسارت هشت ساعت ما را در مرز با دست های بسته زیر آفتاب سوزان خوزستان قرار دادند و بدون دادن آب همه مان گرمازده شدیم. در العماره به خاطر تشنگی و گرمازدگی شهید دادیم. از جمع ۱۲ نفره دوستانم فقط من زنده ماندم و بقیه به شهادت رسیدند. پیکر دوستانم را آنجا دیدم. خیلی شرایط سختی بود. از تشنگی و گرسنگی درحال جان دادن بودیم. تعداد اسرا زیاد بود و عراقی ها نمی توانستند امکانات، آب و ماشین را تهیه کنند و ما را به اردوگاه ها ببرند. در اردوگاه تکریت سختگیری های زیادی داشتند. در یک چهاردیواری بودیم و فقط آسمان و خورشید را بالای سرمان می دیدیم. کتک و شکنجه هم زیاد بود. شکنجه روحی و جسمی زیادی به ما می دادند. امکانات اردوگاه بسیار کم بود و جا برای خوابیدن و غذا نداشتیم و بدنمان خیلی تحلیل رفته بود. هنگام آزادی من یک جوان ۲۲ ساله با ۴۰ کیلو وزن بودم.

پس از بازگشت به میهن وقتی خبر شهادت برادرتان را شنیدید چه احساسی داشتید؟

بعد از اسارت روحیاتم خیلی متحول شده بود. حال و هوای استقبال از آزادگان خیلی خاص بود. من هم، چون مفقودالاثر بودم خیلی ها فکر می کردند شهید شده ام. بعد از بازگشت به میهن استقبال گرمی از من کردند. پیش از اسارت خانه مان در ماهدشت زنجان بود و پس از اسارت من و شهادت برادرم پدر و مادرم به قم رفته بودند و من از این جابه جایی ناآگاه بودم. من بعد از بازگشت به میهن به شهرستان ماه نشان رفتم و مردم هم استقبال شایان توجهی از من کردند. آنجا یکی از بستگان من را پیدا کرد و گفت شما چرا اینجا آمده ای؟ گفت شما باید به قم بروی، چون خانواده ات به قم نقل مکان کرده اند. مردم محل تا شب به دیدنم می آمدند و من روز بعد به سمت قم حرکت کردم. پس از سه، چهار روز خبر شهادت برادرم را به من دادند که گریه و عزاداری ها آغاز شد. من در تاریخ ۱۰/۶/۱۳۶۹ که مصادف با سالروز شهادت برادرم بود به میهن بازگشتم. خانواده ام مراسم دومین سالگرد شهادت برادرم را گرفته بودند که خبر آزادی من در مراسم پیچید و آنها خیلی زود مراسم را جمع و جور و تصاویر شهید را از محله جمع کردند و پلاکاردهای بازگشت به میهن برایم زدند. خانواده ام شوکه شده بودند که در دومین سالگرد شهادت برادرم خبری از من شنیده اند و من از اسارت آزاده شده ام.




1400/04/15
22:34:56
0.0 / 5
186
تگهای خبر: آموزشی , رمان , روزنامه , شركت
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۸ بعلاوه ۲