فردین توسلیان در گفت وگو با مهر:

مقلد خوانش مبتذل آمریكایی از شرق بودیم، مرض اگزوتیسم ادبی در ایران

مقلد خوانش مبتذل آمریكایی از شرق بودیم، مرض اگزوتیسم ادبی در ایران

به گزارش بلك بلاگ مترجم و پژوهشگر فرهنگ و ادبیات شرق آسیا می گوید كه این نگاه مبتذلی كه حالا ایرانی ها به فرهنگ شرق آسیا دارند و به دنبال ذن و مدیتیشین می روند، پیش تر در آمریكا تجربه شده بود.



به گزارش بلك بلاگ به نقل از مهر، مسئله نگاه و رجوع به فرهنگ شرق آسیا از اواخر دهه ۳۰ و با بازگشت سیدحسین نصر به ایران، شروع شد. بعد از آن بود كه طریق «سنت گرایی» در مجامع علمی و حتی سیاسی ایران سربرآورد و البته در كنار فوایدش، مشكلات معرفتی بسیاری را هم به همراه داشت. بعد از پیروزی انقلاب و در دهه ۶۰ با عنایت به اینكه در ظاهر ما نسبت به نظام نئولیبرالیسم در جبهه مقابل قرار گرفتیم، توجه به فرهنگ و صنایع فرهنگی شرق آسیا بیشتر شد و آثار ادبی و هنری فاخر آنها مورد توجه قرار گرفت. اما هرچه زمان جلوتر رفت ابتذال عجیبی در این رویكرد شكل گرفت. بعنوان مثال توجه به آثار سینمایی از فیلم های كوروساوا و میزوگوچی رسید به آثار رزمی درجه سه مشهور به فیلم های بروسلی. همینطور كتاب های عجیب و غریب بسیاری هم با محتوای ذن و مدیتیشن و... منتشر گردید. البته بعدها ترجمه آثار فاخر هم انجام گرفت، اما این كتاب ها به سبب آشنایی اندك مترجمان با فرهنگ و فلسفه كشورهای شرق آسیا، اهمیت چندانی پیدا نكردند.
در این سال ها با ظهور بعضی از مترجمان جوان كه روند ترجمه را بعد از آگاهی و دانش كامل نسبت به فرهنگ و اندیشه غربی آغاز كردند، آثار مهمی از متون اثرگذار شرق آسیا به فارسی انتشار یافته است. این كتاب ها تابحال جریان ساز بوده و شناخت ما از آن فرهنگ را به نقطه خوبی رسانده اند. هرچند كه هنوز هم بازار كتاب های مربوط به فرهنگ شرق آسیا در اختیار آثار مبتذل و سطحی است.
یكی از این مترجمان جوان كه به باور خیلی از منتقدان توانسته ترجمه های خوبی را عرضه و از راه آن دریچه درستی از فرهنگ شرق آسیا برای ایرانی ها باز كند، فردین توسلیان است كه اخیرا ترجمه دو نمایشنامه از كوبو آبه هم از او انتشار یافته است. عمده ترجمه های وی بیشتر از ادبیات و فرهنگ آسیای شرقی است. رمان «كشتی ساكورا» و نمایشنامه های «دوستان»، «قتل غیرعمد» و «جوراب شلواری سبز» جملگی از كوبو آبه، «قصه های مهتاب و باران» نوشته اوئدا آكیناری، «آفتاب و فولاد: دیدگاه هایی شخصی درباره هنر، عمل و مرگ معنوی» نوشته یوكیو میشیما و «قطار تندروی توكیو – مونتانا» نوشته­ ریچارد براتیگان و «نیروی شاعرانه: شعر بعد از كانت» نوشته كوین مك لاكلین از ترجمه های انتشار یافته اوست.
عمده ترجمه های شما از آثار كوبو آبه است. آبه بعنوان یك رمان نویس معاصر ژاپنی در ایران مطرح بود كه شما برای اولین بار نمایشنامه های وی را هم ترجمه كردید. اگر موافق باشید بحث را درباره اهمیت این وجه از زندگی ادبی كوبو آبه آغاز نماییم.
بخشی از فعالیت های من در حوزه ترجمه پروژه كوبو آبه است و قصدم این است كه تمام آثار مهم او را ترجمه كنم. ترجمه نمایشنامه های این نویسنده را تمام كردم كه سه عنوان از آنها انتشار یافته و دو عنوان دیگر هم در راه انتشار است. ترجمه یك رمان دیگر از او را هم در دست انتشار دارم. آبه یك سه گانه معروف دارد كه رمان «زن در ریگ روان» یكی از آنهاست كه پیش تر توسط مترجم دیگری ترجمه شده بود. احیانا من هم ترجمه ای از این رمان عرضه خواهم داد با دو رمان دیگر به نامهای «نقشه­ ی به ­دردنخور» و «چهره دیگری». بجز این موارد آبه چند كتاب دیگر هم دارد كه باید ترجمه شود. به نظرم در نهایت پنج جلد رمان و پنج جلد نمایشنامه از این نویسنده با ترجمه من به بازار بیاید.
من به این خاطر به ترجمه نمایشنامه های وی دست زدم كه پیش تر اثری از وی در حوزه درام به فارسی ترجمه نشده بود. كوبو آبه از دوره ای به بعد نوشتن رمان و داستان را به صورت كل كنار گذاشت و تماشاخانه ­ای شخصی تاسیس كرد و كارگردان معروف ژاپنی یعنی هیروشی تاشیكاهارا هم همراهی ­اش كرد. ازاین رو آبه با كار تخصصی در حوزه­نمایش و فیلمنامه نویسی نوشتن رمان را رها كرد. او خود نمایشنامه ها را كارگردانی می كرد و بسیار هم تحت تاثیر ابزوردیسم بود. البته فیلمنامه ها را خودش كارگردانی نكرد و وظیفه تولید آنها را تاشیكاهارا بر عهده گرفت كه البته در آن­ هم نقش مشاور را داشت.
پس از آنكه آثار ادبی آسیای شرق به غرب رفت و بسیار پرفروش شد، تازه مترجمان ایرانی به فكر ترجمه آنها افتادند و اصولا توجه ایرانیان به آن آثار به سبب شهرتی بود كه در غرب پیدا كرده بودند
بنابراین این مقطع از زندگی كوبو آبه بسیار مهم می باشد. بنا بر این هم من با ترجمه نمایشنامه های آبه كار را شروع كردم. آبه نمایشنامه­ ها را با اقتباس از رمان و داستان كوتاه های خودش می ­نوشت. ما در فضای كلی آثار كه همان فضای داستان هاست با پختگی ایده ها روبه ­رو می­ شویم. نمایشنامه «دوستان» او كه من ترجمه كردم اقتباسی است از یكی از داستان هایش به اسم «تجاوز قانونی». مجموعه داستان تجاوز قانونی سال­ها پیش به فارسی انتشار یافته است. آبه در این نمایشنامه ایده را تغییر می­دهد و پخته ترش می كند اما تم ابزوردش همچنان پابرجا می باشد. آبه به شدت تحت تاثیر كافكاست.
دو مقطع مهم زندگی آبه، یعنی دوره عضویت در حزب كمونیست ژاپن و دوره بریدنش از این حزب تحت تاثیر فضایی كه شوروی و آمریكا در ژاپن درست كردند بسیار مهم می باشد و تاثیر این دو مقطع را می توان در آثار دوره متاخر نویسنده دید.
اشاره كردید كه مقرر است رمان هایی مثل «زن در ریگ روان» را باردیگر ترجمه كنید. به ترجمه های پیشین نقد دارید؟
نمی توان اسمش را نقد گذاشت. برخی از پیشكسوتان در دوره ای با ترجمه خود برخی نویسندگان مهم و مشهور در سطح جهان را به ادبیات فارسی معرفی كردند. در حوزه ادبیات شرق كار ترجمه سخت تر است چون كه به هر حال اكثرا از زبان واسطه به فارسی برگردان می شوند. خود من هم آثار را از زبان دوم به فارسی ترجمه می كنم. قصد آنها معرفی نویسنده بود. رمان های پرفروشی از شرق به غرب آمده و آنجا شهرتی كسب كرده بودند و مترجمان ایرانی آن آثار را بعنوان نماینده­ ادبیات شرق به فارسی برگرداندند.
ادبیات ژاپن یك دوره طلایی رمان نویسی دارد كه با شروع مدرنیته در این كشور همزمان است. «قصه های مهتاب و باران» یا اوگتسو مونوگاتاری اثر اوئدا آكیناری، كه ترجمه اش در فارسی به قلم من است، گام اول این دوران طلایی است. بعدها آكیناری بر نویسنده هایی چون ری اُنوسوكه آكوتاگاوا، یوكیو میشیما، كوبو آبه، ماسوجی ایبوسه و حتی بسیاری دیگر همچون نویسندگان برنده نوبل ژاپن تاثیر گذاشت. با شكل گیری دوران طلایی رمان نویسی نگاه غرب به ژاپن تغییر پیدا می كند. مستشرقان خیلی از غرب به شرق آمدند و مهاجران فراوانی هم از شرق به غرب رفتند. در این نگاه ژاپن دیگر كشور زنان كیمونوپوش و یا سرزمین سبز معابد نبود. غرب با دوره ­ی این آثار فهمید كه ژاپن فرهنگی غنی دارد كه در حوزه های رمان نویسی، نمایش و حتی فلسفه – كه خود غربی در آن صاحب ادعاست - قابل تامل است.
به همین دلیل پژوهشگران و همینطور نهادهای دانشگاهی بسیاری به سراغ رمان نویس های ژاپنی رفتند و هر پژوهشگری یك نویسنده را برای كار انتخاب می كند. اغلب مترجمان انگلیسی زبانی كه آثار ژاپنی را ترجمه كردند تحصیلات عالی دارند و در دانشگاه صاحب كرسی در مطالعات شرق اند و در این عرصه صاحب نظر. این مترجمان همه با مطالعه­ كامل فرهنگ و تمدن شرق به سراغ آثار ژاپنی رفتند و ترجمه های آنها هم در اصل كارهای پژوهشی پر و پیمانی بود. همین دونالد كین كه مترجم نمایشنامه های كوبو آبه است دو سه اثر پژوهشی بسیار قوی هم درباره اساطیر و تاریخ ژاپن منتشر نموده است. البته او دو رگه است و تبار ژاپنی و آمریكایی دارد. آنتونی چمبلز هم كه اوگتسو مونوگاتاری را ترجمه كرده واقعا مستشرقی قوی است. مقدمه ای كه او برای كتاب «قصه های مهتاب و باران» نوشته بسیار گیراست و همه مشكلات و سختی های كتاب را برای مخاطب حل می كند.
در ایران هم مترجمان به دنبال آثار ژاپنی رفتند و این اتفاق تا جایی كه من اطلاع دارم بعد از انقلاب رخ داده است، چون كه در آمریكا و غرب هم این روند سابقه­ ای طولانی ندارد. شاید بعد از گذشت ۱۰ سال از انتشار ترجمه های انگلیسی مترجمان فارسی هم به سراغ آن آثار رفتند. متاسفانه ترجمه ها ایرادات بسیار دارند. اولین ایراد این است كه این مترجمان شناخت كاملی از فرهنگ ژاپن پیدا نكرده و رویكرد آنها عمقی نبوده است. به عبارتی آنها دیدند كه كتابی در غرب پرفروش شده ازاین رو لازم است كه به فارسی هم ترجمه شود، اما در حوزه فرهنگی ایرادات بسیاری به آنها وارد است و این هم به سبب ناآشنایی با فضای فرهنگی ژاپن رخ داده، حالا با گسترش فضای مجازی و راحت تر شدن دسترسی ها بهتر می توان آن ایرادات را فهمید. البته خوشبختانه امروز مترجمانی داریم كه مستقیم از ژاپنی ترجمه می­ كنند اما این روند همچنان در محدودیت است.
شروع برداشت های سطحی و مبتذل از فرهنگ و ادیان شرق آسیا از بودایی گری گرفته تا شینتو و كنفسیوسیسم از آمریكا بود. یعنی از دوره ای كه بعد از جنگ جهانی دوم مباحث مربوط به هویت در آمریكا شروع شده و جنبش هایی مانند هیپی گری، نسل بیت و... ظهور و بروز پیدا می كنند. این جنبش ها دنبال یك آلترناتیو بودند و آنرا در شرق بخصوص ژاپن پیدا كردندبه هرحال برای برگردان دقیق تر هر متنی از هر زبانی به فارسی مطالعات فرهنگی لازم است. مثالی می زنم. شروع اساطیر ژاپن هم حدودا شبیه به روایت های اساطیری سایر تمدن هاست. در این فرهنگ هم یك خائوسی (آشوبی) بوده و یك هرج و مرجی كه بالاخره نظم پیدا می كند و دنیا تشكیل می شود. بعد خدای واحدی بوده كه به دو خدا تبدیل می شود و بعد می رسد به دو نفر با اسامی «ایزانامی» و «ایزاناگی»كه نر و ماده بودند. آنها در ابری غوطه ور بوده نیزه ای را به پایین می اندازند. این نیزه به دریا برخورد می كند و بعد از باردیگر بلند كردنش قطره از آن می چكد كه تبدیل می شود به جزیره ژاپن. این تصویر در بعضی آثار كوروساوا به صورت نمادین تكرار شده و اگر ما آنرا ندانیم نمی توانیم فیلم ها را درك نماییم. در خیلی از رمان ها و نمایشنامه های ژاپنی بهره گیری های اینچنین از اسطوره به چشم می خورد. مترجمی كه با آن آشنا باشد قاعدتا راحت تر می تواند محتوا را به فارسی برگرداند.
بنابراین در محتوای آثاری كه تابحال ایرانی ها از ادبیات شرق آسیا خوانده اند، مسئله وجود دارد؟
آن بخش مطالعات فرهنگی توسط مترجمان ایرانی نادیده گرفته شده و برخی از مترجمان هم به سمت آثار سخت آنها رفته اند، ازاین رو متن ترجمه ها ایرادات فراوانی دارد. این نكته را منتقدان گفته اند و حرف تنها من نیست. من هم در دوره ای مخاطب آن آثار بودم. متاسفانه هم ترجمه و هم ویرایش آثار بد است و باید این ترجمه ها تكمیل و یا باردیگر ترجمه شوند. واضح است كه در ترجمه باردیگر چیزی را هم از دست نمی دهیم و به هر حال صحبت سر یك سبك و یك گرایش ادبی در جهان است.
از قبل از انقلاب با سیطره نگاه سنت گرایی توجه به فلسفه و فرهنگ شرق آسیا بیشتر از پیش شد. چهره های مانند ایزوتسو كه مترجم و محقق حوزه عرفان اسلامی بود، به ایران آمدند و صاحب كرسی تدریس شدند. كتاب «ادیان و مكتب های فلسفی هند» نوشته داریوش شایگان هم در همین دوره منتشر گردید. اما بعد از انقلاب با برآمدن جریان ضدلیبرالیسم و غرب توجه به شرق بعنوان یك آلترناتیو بیشتر از پیش شد. در حوزه فرهنگ هم مثلا به جای گرایش به هالیوود، سینمای شرق آسیا بخصوص آثار كوروساوا عنوان شد و جشنواره فیلم فجر و همینطور صدا و سیما به پخش آثار این سینما روی آوردند. در مواردی هم ما با آنها مشترك بوده ایم. مثلا كامی كازه در سنت ژاپنی چیزی شبیه به عملیات شهادت طلبانه در تفكر اسلامی بوده است. اما آرام آرام این گرایش به ابتذال كشیده شد و مثلا آثار كوروساوا جای خویش را به فیلم های رزمی درجه سه داد. متاسفانه این ابتذال ادامه پیدا كرد و به دهه اخیر رسید و حجم عمده كتاب های مربوط به یوگا و ذن و تبلیغ كلاس های این گرایشات پیش آمد و بر اساس همین آثار نقدهایی هم نسبت به آنها عنوان شد. این در صورتی است كه متون اصلی آن فرهنگ شاید هنوز هم ترجمه نشده اند.
این مسیر، مسیرِ باریكی است كه راه رفتن روی آن مثل راه رفتن روی لبه تیغ است و من هم هر روز با آن كلنجار می ­روم. یكی از مصائب ترجمه در این عرصه وجود دو گرایش سطحی و عمقی است. شروع برداشت های سطحی و مبتذل از فرهنگ و ادیان شرق آسیا از بودایی گری گرفته تا شینتو و كنفسیوسیسم از آمریكا بود. یعنی از دوره ای كه بعد از جنگ جهانی دوم مباحث مربوط به هویت در آمریكا شروع شده و جنبش هایی مانند هیپی گری، نسل بیت و... ظهور و بروز پیدا می كنند. این جنبش ها دنبال یك آلترناتیو بودند و آنرا در شرق بخصوص ژاپن پیدا كردند. فرهنگ ژاپن تزی به اسم مذهب انسانی را عرضه می دهد كه ظاهرا برای آمریكایی های آن دوران بسیار شیرین بوده است، چون كه به دنبال راه فراری از وضعیت آن روزگارشان بودند و متاسفانه بنا بر این هم شناخت عمقی از این مذهب پیدا نكردند. آنها بیشتر ادا و اصول آیین های مذهبی ژاپن را درآوردند.
هایكو هم در این دوران به آمریكا راه پیدا كرد؟ اینكه در آمریكا و همچنین بعدها در ایران عده ای می كوشند كه هایكو بسرایند بسیار عجیب است. مگر چنین چیزی امكان دارد؟
هایكو بعنوان یك نماد ادبی از ژاپن به آمریكا می آید و مشهور است كه نخستین هایكوی انگلیسی را ازرا پاوند سرود و برخی از شاعران به تاسی از پاوند هایكوی مدرن را دنبال كردند. این هایكوسرایی آنها به معنای واقعی كلمه تقلید بود چون كه هیچگاه فلسفه و عرفان پشت هایكو منتقل نمی شد و البته به آسانی هم قابل انتقال نبود. سرودن هایكو شوخی نیست و حاصل سال ها تهذیب است. خود هایكو به­ عنوان كوتاه ­ترین شكل شعری بسیار وسوسه ­گر است و آنرا سهل و ممتنع می­ كند.
به هر حال این توجه سطحی به شرق آسیا در آمریكا شكل گرفت و همان تقلید كوركورانه در حالتی اگزوتیك به ایران هم رسید. از دهه ۵۰ ایرانی ها به ذن، آیین بودایی، شینتو و آیین كنفسیوسی و حتی تائوئیسم روی آوردند و كشورهای هند و چین و ژاپن و كل شرق آسیا كه به هر حال از لحاظ فرهنگی و فلسفی یك ریشه دارند برایشان مهم شد.

در دهه ۵۰ كتاب­هایی چون «بودیسم» از و. راهول با ترجمه قاسم خاتمی همچنین كتاب­ های دیگری منتشر گردید. پس از انقلاب هم شاملو و دیگران از هایكو گفتند. لغات تخصصی زیادی با ریشه های سانسكریت و چینی و ژاپنی در آن كتاب­ ها وجود داشته و متاسفانه مترجمان ایرانی نتوانستند این ریشه ها را درست معنا كنند. تقصیری هم نداشتند، چون كه فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفه، حكمت و مذهب در شرق در دسترس شان نبوده است. خلاصه چیزی شبیه به موج سواری در توجه به شرق آسیا صورت گرفت و برای بسیاری هم یك تفریح و یك بازی شده كه مثلا شمعی روشن كرده و بنشینند و مدیتیشن كنند و آن ریاضت نفسانی را مرحله به مرحله رفته و مثلاً به آرامشی روحانی برسند.
و همین طیف الان هم خریدار عمده كتاب های مثلا كلمات قصار یا گزین گویه ها هستند و مدام این روند در طول این دهه ها را تكرار می كنند؟
این روند واقعا بلاهت­ آمیز است. من بارها به اشخاصی كه به دنبال خرید كتاب های مثلا گزین گویه های كنفسیوس یا جملات قصار تائوئیسم هستند و این بازار را داغ نگه می دارند گفته ام كه ما در پیشینه ادبی و فرهنگی خودمان كه بهتر از اینها را داریم. چرا به سمت این كتاب ها می روید كه حتی در ترجمه هم مشكل دارند؟ عجیب اینكه مثلاً یك خط از سوترایی بودایی را ترجمه می كنند. خوب این سوترا جا دارد و اینكه كجا و در چه حالتی استفاده گردد مهم می باشد. این سوتراها سلسله مراتب دارند و اجرایش مناسك دارد اما به هر حال مترجمان ترجمه كرده و در چارچوب كتابی كوچك و پالتویی عرضه می كنند و مخاطبان هم تهیه كرده و از مطالعه آن كیف می كنند. این درد است و متاسفانه این برداشت سطحی قویتر از جریان اصلی است.
هایكو بعنوان یك نماد ادبی از ژاپن به آمریكا می آید و مشهور است كه نخستین هایكوی انگلیسی را ازرا پاوند سرود و برخی از شاعران به تاسی از پاوند هایكوی مدرن را دنبال كردند. این هایكوسرایی آنها به معنای واقعی كلمه تقلید بود چون كه هیچگاه فلسفه و عرفان پشت هایكو منتقل نمی شدخود من كه در این عرصه كار می كنم بارها شاهد آن بوده ام. بعنوان مثال من با برخی ناشران معتبر كه اتفاقا از دوستانم اند درباره انتشار ترجمه ها صحبت می كنم به من می گویند كه نه، ما در حوزه شرق و ژاپن كار نمی ­كنیم. یعنی تا صحبت از ترجمه آثار شرقی می شود فكر این ناشران هم به سمت همان برداشت سطحی می رود و فكر می كنند كه این رویه هم در ادامه همان نگاه غلط است و به ­اصطلاح ریسك نمی كنند.
مثال بارزتر در این عرصه علاقه به اوشو است. اوشو یكی از بارزترین جنبش ها در حوزه مذاهب عصر جدید است. اگر شما این جنبش را به صورت ریشه ای مورد مطالعه قرار دهید، متوجه خواهید شد كه خود او و پیروانش بسیار جنایت كرده و اتفاقات عجیب و هولناكی را رقم زده اند. این طیف هم در هند جنجال ­آفرینی كردند و هم زمانی كه به آمریكا رفتند، بلبشوی عجیبی را درست كردند و نظام سیاسی ایالتی را كه در آن ساكن بودند برهم زدند.
به طور كل حضور اوشو و پیروانش در آمریكا سبب شكل گیری یك فضای فاسد اقتصادی و رواج مفاسد اخلاقی شد. بسیاری در آنجا هپاتیت و بیماری های مقاربتی گرفتند و هیچكس هم این جنایات را گردن نگرفت و همچنان هم عده بسیاری اوشو را می پرستند. البته امكان دارد اوشو حرف های خوبی هم زده باشد، اما این حرف ها و ایده های خوب در همه جا و در هر فرهنگی وجود دارد. مهم این است كه ببینیم در مقام عمل چه رخ داده و عمل اوشو و پیروانش نشان داد كه آن حرف های خوب بی فایده بود و در اجرا جنایت هایی رخ داد. اوشو بهترین مثال است و معاصرترین اتفاق و چون هنوز هم عده ای تفكر او را پی می گیرند باید بررسی شود. شاید حركت امثال من در تبیین عمیق­تر فرهنگ شرق این فضا را كمی كنار بزند كه البته خوشبختانه این روزها آثار بسیار عمیقی روانه بازار می ­شود و حالا باید روی سلیقه مخاطب كار كرد. مترجمان باید بتوانند بیشتر عمق فرهنگی این خطه را به مخاطبان نشان بدهند و آنرا برجسته كنند و این نكته هم به درد ما می خورد. جست وجوی آلترناتیو در فرهنگ شرق آسیا عملی احمقانه است و ما باید بیشتر به شكلی انتقال فرهنگ یا شكل دادن یك گفت وگوی فرهنگی فكر نماییم.
متفكران و اهالی فرهنگ در شرق آسیا هم به گفت وگوی فرهنگی فكر می كنند و مثلا نمی آید كسی مثل روزبهان بقلی یا شیخ اشراق در فرهنگ ایران را بپرستند یا مثل آنها زندگی كنند. آنها با ترجمه آثار فرهنگ ایرانی اسلامی به یك گفت وگوی فرهنگی می اندیشند.
دقیقاً. ژاپنی ها نویسنده معروفی به نام اوكا شومی داشتند كه در قرن نوزدهم قرآن را به ژاپنی ترجمه كرد. او انسان عجیب و غریبی بود و به شدت راست افراطی. در دوره جنگ هم شدیداً از امپراطوری دفاع كرد. شومی بعد از اشغال ژاپن، توسط آمریكایی ها محاكمه شد و البته او را معاینه پزشكی كردند و گفتند كه مشكلاتی داشته و بعدها هم بر اثر بیماری دارفانی را وداع گفت. منظورم این است كه این داستان قدمتی طولانی دارد. حتی می­ گویند موسس آیین ذن ژاپن هم ریشه ­ای ایرانی داشت. ایزوتسویی كه شما مثال زدید هم به اسلام و هم به ایران علاقه داشته و در هر دو حوزه هم كارها و پژوهش های مهمی را انجام داده است. نویسندگان مدرن ژاپنی هم به غرب هم علاقه داشتند. ادوگاوا رانپو، اوسامو دازای و ناتسومه سوسه­ كی كه بعضی­ شان مسیحی هم بودند همچون آن نویسنده ­ها هستند. اصلاً ژاپنی ها موراكامی را از نظر غرب زدگی نقد كرده و فضای نوشته­ هایش را به شدت غربی می ­دانند. شاید برای همین است كه غرب از آثار موراكامی استقبال می كند.
توجه سطحی به شرق آسیا در آمریكا شكل گرفت و همان تقلید كوركورانه در حالتی اگزوتیك به ایران هم رسید. از دهه ۵۰ ایرانی ها به ذن، آیین بودایی، شینتو و آیین كنفسیوسی و حتی تائوئیسم روی آوردندعجیب آنكه استقبال از آثار موراكامی در ایران هم به سبب شهرت وی در آمریكاست؛ وگرنه اگر شما دو داستان از موراكامی را مطالعه كنید متوجه می شوید كه تم اصلی مدام تكرار می شود و همین تكرار مخاطب را دل زده می كند. داستان­ ها نه ایده بكری دارد و نه تم متنوعی و نه حتی فضای تازه ای. آثار موراكامی ارتباطی چندانی هم به فرهنگ ژاپن ندارد و تم هایی مثل موسیقی جاز و راك­اندرول و سینمای هالیوود در آن بیداد می ­كند. فقط كمی رازآلودگی و المان روح در آثارش وجود دارد كه آن هم پیش پا افتاده است.
اما از آن سو ژاپنی ها لافكادیو هرن و اثر معروفش یعنی «كوآیدان» را هم دارند كه توسط كوبایاشی به فیلم هم تبدیل گشته و به نظرم شاخص ترین فیلم عصر طلایی سینمای ژاپن است. مخاطب ایرانی اگر كتاب را نخواند و از فرهنگ ژاپن بی خبر باشد فیلم را نخواهد فهمید، چون كه خیلی از صحنه ها نمادین است. فیلم «اوگتسو مونوگاتاری» هم به همین ترتیب. اصلا چند نفر می دانند كه مفهوم «اوگتسو» چیست؟ همین اسم از كانجی های ژاپنی می آید كه فلسفه ای غنی پشتش است و شاخه ­ای از تئاتر نوی ژاپن است. تك تك این مفاهیم معانی خاص دارند و تا فلسفه­ شرق آسیا را ندانید متوجه آن معنا نخواهید شد. ازاین رو پرسش این است كه مخاطب فارسی زبان از چه چیز آن آثار لذت می­ برد؟ این دغدغه من است كه جریان مبتذل رویكرد به شرق را نقد كنم.
باید هم نقد كرد. متاسفانه با همین عدم سنت نقادی نسبت به ترجمه ها حكمت و عرفان غنی آن منطقه كه در آثار هنری بخصوص سینما هم بازتاب پیدا كرده، در ایران تقلیل پیدا كرده به یك سری متون گزین گویه سخیف؟
این نكته بسیار مهمی است. ببینید مگر چند درصد هایكو را می فهمند؟ این حجم از كتاب پالتویی و كوچك با محتوای هایكو برای چیست؟ انتشار این كتاب ها دورریختن و هدر دادن كاغذ است چون یك سوم صفحات این كتاب ها پر است و باقی خالی و حرفی هم درباره­ عرفان مستتر در آن وجود ندارد.
به نظر می رسد همین به اصطلاح هایكوسرایی های سطحی هم ابتذال عجیب و غریبی را در جریان شعر معاصر ایران باعث شد!
بله و نكته عجیب تر این كه برخی مخاطبان هم آنها را خوانده و لذت می برند. متاسفانه تاثیر گرایش به هایكو مثل آمریكا در ایران هم موثر بود و مثلا اگر جریان ساده نویسی در شعر معاصر ایران تحت تاثیر هایكو نبوده باشد حتما نگاهی به آن داشته است. واقعا عده بسیاری گمان كردند كه این به اصطلاح هایكوها شعر است و حال باید زمان بسیاری صرف كنی و برایشان توضیح دهی كه ژاپن یك شعر به نام رنگا داشته به معنای شعر زنجیره ای و روند سرودن آن هم به این صورت بوده كه تعدادی از عرفا دور هم می نشستند و یكی از بزرگان و یا مراد جمعی بخشی از شعر را بعنوان هوكو یا هایكو می گفت و بعد به یكی از مریدها اشاره می كرد كه زنجیره اتصال این شعر را بگو. آن مرید زنجیره اتصال را می گفت و اگر شعر از سوی مراد تایید می شد شعر اصلی ادامه پیدا می كرد و و با تانكاها و هایكوها تكمیل می شد. بخشی از این شعر جدا شد و به اسم هوكو بیرون آمد و بعدها در فضای خود ژاپن هایكوی مدرن هم شكل گرفت. هایكوی مدرن با هایكو در تفكر سنتی اش متفاوت است.
استقبال از آثار موراكامی در ایران هم به سبب شهرت وی در آمریكاست؛ وگرنه اگر شما دو داستان از موراكامی را مطالعه كنید متوجه می شوید كه تم اصلی مدام تكرار می شود و همین تكرار مخاطب را دل زده می كند. داستان­ ها نه ایده بكری دارد و نه تم متنوعی و نه حتی فضای تازه ایدر هایكوی مدرن فقط فرم هایكو دریافت شده و فضایش با فضای عرفانی هایكو زمین تا آسمان متفاوت است. جالب آنكه هایكوی مدرن ابتدا به آمریكا رفت و پس از آنجا به ایران آمد. در ورودش به آمریكا شاعران آمریكایی حس كردند كه می توان پشتوانه عرفانی آنرا برگرداند. در صورتیكه خود ژاپنی ها در هایكوی مدرن ادعای عرفان نداشته و فصل واژه و فضای عرفانی را برنداشتند. بعد این جریان به اسم هایكو وارد ایران شد و هیچ مرجعی هم برای شناخت سره از ناسره وجود نداشت. امروز هم كه مراجع خوبی وجود دارد خوانده نمی گردد، چون كه هیچكس علاقه ای ندارد كه بفهمد دارد اشتباه می كند. همین اشتباه برای همه جذاب است. اگر این روند یك كلیدواژه داشته باشد همان «اگزوتیسم» است. این­ها صرفا برای همه هیجان ایجاد می كند، چون تازه و «چیز» خاصی است كه دركش نمی كنند. این روند در ادبیات معاصر ایران فاجعه ­آفرین شده است و شنید­ه ­ام كه در بعضی محافل ادبی هایكو می ­سرایند!
متاسفانه این نگاه مبتذل سیطره عجیبی پیدا كرده و برای بعضی از نظر اقتصادی هم مهم شده. به خاطر دارم، كسی برای برگزاری یك دوره سكوت تبلیغ می كرد. هزینه ای از شركت كنندگان دریافت كرد و همه را برای یك سكوت دو هفته ای به خانه ای برد و همه در آنجا دو هفته سكوت كردند! بازار مكاره عجیب و غریبی هم برای دوره های یوگا و ذن وجود دارد.
خود من كه معمولا از این حواشی دوری می كنم، با صدها تبلیغ برای برگزاری این دوره ها روبه رو شده ام. حال ببینید اگر پیگیر این دوره ها باشید با چه فاجعه ای روبه رو خواهید شد. به خاطر دارم كه كسی ۶ ماه به كشوری رفته و دوره ای را دیده بود و آمده بود در ایران و شده بود استاد مدیتیشن یا استاد ریاضت نفس و انواع و اقسام چیزهایی كه در فرهنگ هند یا ژاپن و تبت وجود دارد. حال این شخص كجا رفته و آموزش دیده به خودش مربوط است، سوال مهم اینجاست كه بر چه اساسی اجازه فعالیت پیدا كرده؟ اصلا فلسفه شان از این اقدامات چیست و مقرر است چه آموزشی به مخاطبان بدهد؟ كلاهبرداری هم كه در این مقولات بیداد می ­كند.
به یقین می توان گفت تبلیغات كلاس های ذن و مدیتیشین همه یكسره حقه بازی و شارلاتانیسم است.
حقه بازی است چون این جریانات با ورود به فضای اقتصادی نابود می شوند. هیچكدام از معابد شرقی دنبال نفع اقتصادی نیستند مگر این­كه خودشان هم قصدشان كلاهبر­داری باشد. تو كلاس می گذاری و پول می گیری كه ریاضت نفس یاد بدهی؟ اگر این اسمش كلاهبرداری نیست پس چیست؟ به كسی كه یوگا كار می كند یوگی می گویند. یوگا یك شاخه ورزشی در مذاهبی چون جینیسم و هندوییسم و بودیسم است. یوگی بر مبنای یكسری كتاب های كهن هندی تكنیك هایی جسمی و هوازی یاد می­ گیرد كه هم سبب آرامش می شود و هم از لحاظ جسمی مفید فایده است. این را می توان درك كرد، داستان اینجاست كه وقتی همین یوگا وارد فضاهای معنوی می­ شود دیگر با نوعی ورزش و رژیم سروكار نداریم و از مناسك معنوی و مسیری مشخص حرف می­ زنیم.
اینها به الگوهایی در طبقه مرفه و متوسط تبدیل گشته و به­ نوعی مد روز است. تا جایی كه مطالعه كرده ام در شرق آسیا چنین اتفاقاتی رخ نمی دهد. گرایش به این مسائل عموما از كودكی شروع می شود و اگر در غیر اینصورت، از جایی است كه شخص قید تمام مادیات را می زند و ریاضت پیشه می ­كند. یكی از داستان های كتاب «اوگتسو مونوگاتاری» پدری را روایت می كند كه در دوره ای از زندگی كل اموال خویش را به فرزندان می­ بخشد، سرش را با تیغ می تراشد و با پسر كوچكش می زند به دل دشت و كوه. ازاین رو شروع عرفان آنها با این مرحله است نه اینكه با دلبستگی به مادیات و در یك فرایند اقتصادی وارد فضای معنوی شوی و دلت هم خوش باشد كه داری با آموزه های شرقی به جایی می رسی! متاسفانه این قبیل ابتذال­ها وجود دارد و به سختی قابل رفع است.
تبلیغات بسیاری هم روی رحمانی بودن ادیان آنها می شود. من از ترجمه های شما متوجه شدم كه اتفاقا چنین چیزی نیست و آن دین ها بسیار خشن هم هستند. در برخورد با «دیگری» هم ما در این دهه ها بارها شاهد جنایت های مثلا بودایی ها بر ضد مسلمانان در كشورهای شرق آسیا بوده ایم.
كتابی را در برنامه ترجمه ام گذاشته ام به نام «گام به گام با فلسفه شرق» كه اثر بسیار خوبی است و امیدوارم بزودی بتوانم آنرا به مخاطبان ایرانی برسانم. در این كتاب از یك شاخه ای از تائوئیسم صحبت می شود كه در چین رواج داشت. این شاخه امپراطور معروفی هم داشت كه شعارش این بود كه اگر در روستایی یك نفر جرمی مرتكب شود، یعنی مثلا چیزی بدزدد، باید كل اهالی آن روستا را بكشیم! خوب این قساوت آمیز است و به هیچ عنوان با این ادعاها كه تائوئیسم فلسفه­ مهربانی است و جهانبینی اش بر مبنای رحمت است نمی خواند. اصلا چرا جای دوری برویم، جنایت هایی كه هر روزه در چین و هند به مسلمانان می شود یا جنایت ها و فاجعه ای كه دولت میانمار و تبتی­ ها و شهروندان تندرویش بر ضد مسلمانان این كشور مرتكب شدند، اینها چه نسبتی با ادعاهای رحمانیتی دارد كه در بودیسم، تائوئیسم و... مطرح می شود؟
به خاطر دارم كه كسی ۶ ماه به كشوری رفته و دوره ای را دیده بود و آمده بود در ایران و شده بود استاد مدیتیشن یا استاد ریاضت نفس و انواع و اقسام چیزهایی كه در فرهنگ هند یا ژاپن و تبت وجود دارد. حال این شخص كجا رفته و آموزش دیده به خودش مربوط است، سوال مهم اینجاست كه بر چه اساسی اجازه فعالیت پیدا كرده؟من دوست دارم جرم و جنایت ژاپنی ها را هم باز كنم و در آینده كتابی را كه با این مساله ترجمه كرده ام هم منتشر خواهد شد. درباره جنایت های ژاپنی ها كم كار شده و پس از جنگ جهانی، انفجار بمب اتم سبب شد تا آنها در جایگاه مظلوم قرار بگیرند. این در صورتی است كه ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم چند جنایت عمده كردند در حد آشویتس و یا حتی هولناك تر از آن.
ارتش ژاپن در جنگ جهانی دوم یك واحد ۷۳۱ داشت كه پزشكی و نظامی بود. آنها بخشی از ایالت منچوری را گرفته و اردوگاهی مثل آشوویتش بوجود می آورند. در این اردوگاه اسرایی از سه نژاد چینی، كره ای و مغول نگهداری می شدند كه این واحد از آنها بعنوان سوژه های انسانی برای آزمایشات پزشكی و همینطور آزمایشاتی برای سلاح های میكروبی و شیمیایی استفاده می كرد. تحقیقات دیگری هم درباره بیماری های مقاربتی در جریان بود.
ژاپن بعد از تحقیرهایی كه در جنگ جهانی اول شده بود، ایده كشورهای مشترك السعاده شرق را در جنگ جهانی دوم پیگیری كرد. هدف ژاپن این بود كه كل نیروهای انگلیسی و امریكایی را از شرق آسیا بیرون كند و همه را تحت پرچم خود متحد كند. این درست مثل ایده رایش و نازیسم بود. برای تحقق این ایده هم از خود و هم از جهان بها می دهند. در همین واحد ۷۳۱ هزاران نفر كشته شدند.
آن­ها ویروس های مختلف را در بدن زن ها و مردها وارد می كردند تا بعد راه درمانش را پیدا كنند. هیچ شخص یا نهادی هم ژاپن را برای این جنایت ها محكوم نكرد. بعد از آنكه آمریكا ژاپن را اشغال كرد، برخی از دانشمندان نظامی آمریكا به دولت پیشنهاد دادند كه ما بر مبنای قوانین آمریكا نمی توانیم آزمایشاتی مانند آزمایش های واحد ۷۳۱ روی انسان ها انجام دهیم، اما ژاپنی ها این كار را كرده اند و باید اطلاعات و نتایج آزمایش ها را از آنها گرفت. در این حین زد و بندی انجام شد و هیچكدام از فرماندهان واحد ۷۳۱ در دادگاه ها محكوم نشدند. این واحد ژنرال معروفی داشت كه به آمریكا رفت و یك دوره به دانشمندان آمریكایی مشاوره داد تا بتوانند از نتایج آن آزمایشات استفاده كنند و حتی برای آنها ترجمه هم می كرد.
جنایت دیگر هم جنایت نانجینگ است كه نوعی نسل­ كشی بود. یكی از عوامل قحطی بزرگ سه ساله ای كه در آن دوران رخ داد، ژاپن بود كه كشته هایش بالغ بر ۲۰ میلیون نفر تخمین زده شده است. ژاپن باز هم جنایت داشته و البته در موارد بسیاری مردم خودش را هم كشته است. ژاپن به چین بسیار ظلم كرد و مردم چین هنوز هم دل خوشی از ژاپن ندارند چون ژاپن هیچگاه جنایت هایش را به رسمیت نشناخت.
اگر ایرانیان این تاریخ را بدانند هیچگاه فكر نخواهند كرد كه فرهنگ، عرفان و یا دین ژاپنی ها می تواند برایشان آلترناتیو باشد. اینها فقط ظاهر زیبایی دارند و برای مطالعه و آشنایی جذاب اند.
پس از آخر جنگ جهانی دوم با اتفاقاتی كه برای ژاپن افتاد، مسئله بحران هویت هم بوجود آمد؟ جنگ و رخدادهای هویتی بعد از آن چه تاثیری بر ادبیات معاصر ژاپن داشت؟
بله بعد از آخر جنگ دوم جهانی عین اتفاقاتی كه در اروپای بعد از دو جنگ افتاد در ژاپن هم رخ داد و بحران هویت پیش آمد. اندیشمندان و هنرمندان ژاپنی هم به دو دسته تقسیم شدند، یك عده راست افراطی بودند كه طبیعی هم بود. مسئله بحران هویت همیشه تبعات ایجاد یك دو دستگی را داشته است؛ عده ای می خواهند به ریشه ها برگردند و عده ای دیگر هم با علقه به جریان چپ می خواستند به روز شوند و فضای سیاسی و فرهنگی را با یك تفكر انقلابی متحول كنند.
یكی از بهترین مثال ها از نویسندگان راست افراطی ژاپن یوكیو میشیماست كه در ایران هم بسیار دوستش دارند. من او و سرگذشتش را مطالعه كرده ام و یكی از كتاب­هایش را كه اتفاقا تئوریك است ترجمه كرده ام. او واقعا انسان پرتلاشی هم بود اما جهانبینی و ایدئولوژی اش به هیچ عنوان جذاب نیست. او دوست داشت امپراطوری ژاپن و فرزند خدایان را به قدرت برگرداند. به همین خاطر هم هاراگیری كرد و جان خویش را گرفت. هاراگیری او هم بسیار تراژیك است؛ او به پادگانی آمده و سخنرانی می كند اما نه تنها او را جدی نمی گیرند بلكه استهزایش هم می كنند. بنا بر این با نقشه­ای از پیش تعیین شده با دوستان و اعضای گروهش جان خویش را می گیرد. فیلم­هایی هم از این ماجرا ساخته شده است. من در مقدمه ترجمه ام از «آفتاب و فولاد» درباره این هاراگیری بحث كرده ام. مهم اینجاست كه میشیما بعنوان یك فیگور انقلابی برای ایدئولوژی اش خویش را می كشد و هاراگیری او هم نوعی بازگشت به سنت است. ولی آیا امروز می­توان از آن دفاع كرد؟
ایدئولوژی و دیدگاه كسانی چون كوبو آبه دقیقا مقابل اوست؟
كوبو آبه تفكر چپ و به روز شده دارد. البته او چپ كلاسیك است نه یك چپ نو. برای او طبقه كارگر مهم می باشد و دغدغه آنرا دارد اما از بحران هویت هم رنج می برد. او احساس می كند كه فضای ژاپن خیلی دارد غربی می شود و این چاره ای برای ژاپن نیست. اتفاقا بعدها ژاپن خود به این نتیجه می رسد.
درباره جنایت های ژاپنی ها كم كار شده و پس از جنگ بمب اتم سبب شد تا آنها در جایگاه مظلوم قرار بگیرند. این در صورتی است كه ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم چند جنایت عمده كردند در حد آشویتس و یا بلكم هولناك تر از آندر حوزه ادبیات آبه از المان های شرقی و غربی استفاده می نماید و بنا بر این هم خاص است. مقاله ای را برای پیوست یكی از نمایشنامه های آبه ترجمه كردم كه نویسنده در آن درباره ابزوردیسم ژاپن حرف می­زند. در این مقاله اشاره شده كه ابزوردیسم در تئاتر آبه یا برخی دیگر از نمایشنامه نویسان ژاپنی هیچ ربطی به ابزوردیسم اروپا ندارد و فقط معنایش را وام گرفته و البته پوچ گرایی و نیست انگاری در آن هست. اما جنس بحران هویت این ابزوردیسم با بحران هویتی كه فرانسوی ها یا نویسندگانی كه از كشورهای دیگر به فرانسه پناه آوردند – مثل اوژن یونسكو – متفاوت است. تازه این نویسندگانی كه به فرانسه آمدند از بحران زبان هم رنج می بردند، یعنی یك دلیل شكل گیری آن نمایشنامه ها و ساده بودنشان این بود كه نویسندگان به زبان فرانسه تسلط كامل نداشتند.
بنابراین ابزوردیسم ژاپن هیچ ربطی به ابزوردیسم اروپا ندارد، اما ابزورد است و دلیل آن هم فضای ژاپن و اشغال این كشور توسط شوروی و آمریكا بود و تحقیرهایی كه بر این ملت اعمال می­شد. به هر حال یك ملت چند صد میلیونی به میكادویی دل بسته بودند و ایدئولوژی ای جهان محور مانند نازی ها داشتند كه قرار بود بر اساس ان كل شرق آسیا را تصرف كرده و همه را به زعم خود به سعادت برسانند اما این ایدئولوژی با دو بمب اتم نابود شد.
از طرف دیگر آمریكا كشور ژاپن را اشغال كرد و حتی روی سینما و ادبیات و نمایش آن دست گذاشت و همه چیز را به شدت سانسور می كرد. همینطور آمریكایی ها در ژاپن به شدت به دنبال سركوب ماركسیست ها و چپ ها بودند. در كره و اندونزی و فیلیپین هم اتفاقا غریبی رخ داد و خیلی از ماركسیست ها بابت گرایشات فكری شان دادگاهی و یا كشته شدند؛ درست مانند اتفاقات دوران مك­ كارتیسم در آمریكا. این جریانات سبب تحقیر ملت ژاپن شد، ملتی كه پیش تر به هیچ عنوان زیر بار تحقیر نمی رفت. این بحران هویت سبب ایجاد دو دسته هنرمند شد كه توضیح دادم. به هر حال من به دسته دوم علاقه دارم و منتقد راست های افراطی هستم. آنها ایدئولوژی شان غلط بود و اجرایی هم نشد.
اكنون هم امپراطور در ژاپن یك شخصیت صوری است و ژاپن از نظر نظامات اداری و اجتماعی كاملا غرب زده شده است هرچند سنت هایش را كماكان دوست دارد و اجرا می كند. آنها مانند ما به دنبال آلترناتیو نیستند. ژاپنی ها فهمیدند كه بعد از جنگ باید به استانداردهایی برسند و از فضای رخوت زده فاصله بگیرند و به خوبی هم توانستند این كار را انجام دهند. من این مهم را در ادبیات و نمایش و سینمای ­شان به ­وفور دیده ام. مثلا انیمه ژاپنی در مقابل انیمیشن آمریكایی عنوان شد و در جهان پرطرفدار شد. محصولی كه در ژاپن تولید شد و در آمریكا ركورد گیشه را زد. مانگای ژاپنی هم در مقابل كمیك استریپ های آمریكایی قد علم كرد. حجم عمده تكنولوژی آمریكایی هم وابسته به ژاپن و شرق است. در ابعاد دیگری هم مثلاً در آمریكا از وابی-سابی ژاپنی می گویند و هنر دنیای گذران یا اوكیو-زوشی را مهم می ­دانند و بسیاری مثال­های دیگر. درواقع فرهنگ و تمدن كشوری كوچك در پیشرفت امروز آن­ها تاثیرگذاری مستقیم داشته است. آنها اگر درگیر ذن و مدیتیشن و... بودند كه به اینجا نمی رسیدند، در مقابل اما ما به مضحكانه ­ترین وضع ممكن درگیر سطحیات آنها شده ایم.

1398/07/03
14:06:42
5.0 / 5
2559
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۳ بعلاوه ۴