نایست، برو، سریع

نایست، برو، سریع

به گزارش بلک بلاگ «در همین عملیات بدر بود که یادم داد چطور به دل آتش بزنم. هر دو سوار موتور بودیم. من جلو و او عقب. آتش آن قدر وحشی بود که در یک لحظه به مهدی گفتم الان است که نور بالا بزنیم. توقف کردم تا جهت آتش را تشخیص بدهم و کمی هم از... که مهدی اظهار داشت: «نایست، برو، سریع»



به گزارش بلک بلاگ به نقل از ایسنا، در یادداشتی در روزنامه اعتماد آمده است: «۲۵ اسفند ۱۳۶۳ یکی از برگ های تلخ جنگ ایران و عراق ورق خورد: مهدی باکری با یارانی کم شمار و در صورتیکه جناحین چپ و راستش موفق به پیشروی نشده بودند از هورالهویزه عبور کرد و به شرق دجله و نزدیکی دشمن رسید و گرفتار وضعیتی شبیه به محاصره شد. مهدی که نماد عقلانیت و شجاعت توامان در فرماندهی بود از یک سو زیر بار دستور و تمناهای قرارگاه مرکزی و فرماندهان برای بازگشتن نرفت و از طرف دیگر دنبال مفرّی بود تا بتواند نیروهای تحت امرش را هم از مهلکه نجات دهد و همه با هم برگردند.

در آن ساعت ها و دقایق که یارانش به دست و پایش افتادند که آقامهدی برگرد و جواب شنیدند: «کجا را پیدا کنم از اینجا بهتر؟» در همان دقایق که یار غارش احمد کاظمی به او بیسیم زده بود: «من گریه می کنم، برگرد!» و از مهدی شنید: «اینجا خیلی جای خوبی شده. اگر بیایی تا همیشه با همیم!» مهدی باکری به چه فکر می کرد؟ این پرسشی است که بارها و بارها از خودم پرسیده ام و مسیر مهدی را محاسبه کرده ام. مهدی باکری عملا در سال ۵۱ از وقتی برادرش علی (بهروز) باکری چهره شاخص و موثر مرکزیت اولیه سازمان مجاهدین به شهادت رسید پا در رکاب مبارزه گذاشت. یک سال بعد وارد دانشگاه تبریز شد و به گواه دوستانش از پایه گذاران حرکت انقلابی و اسلامی در آن دانشگاه بود که اوج آن تاثیرگذاری در خیزش معروف دانشگاه تبریز مقابل رژیم شاه در خرداد ۵۴ بود. بعد از دانشگاه به سربازی رفت و خیلی از مسائل نظامی که بعدها به کار خودش و ایران آمد را فرا گرفت. انقلاب شد و در سخت ترین عرصه ها مهدی حاضر بود: پایه گذاری سپاه ارومیه، دادستانی و شهرداری ارومیه و جهاد سازندگی آذربایجان غربی و فرماندهی عملیات سپاه ارومیه و آزادسازی شهرها از دست احزاب مسلح کومله و دموکرات. بعد از این بود که زخم هایی که از نخستین روزهای انقلاب در برخورد سلیقه ای و تنگ ‎نظرانه با مهدی و حمید باکری به وجود آمده بود و هر بار مهدی با آن عظمت روحی که خاص خودش بود آنها را نادیده گرفته بود، باردیگر سر باز کرد و این دفعه سبب شد تا خودش به همراه حسین علایی که فرمانده سپاه آذربایجان غربی بود هر دو استعفا بدهند و مهدی برای همیشه به جنوب رفت. محسن رضایی مسئول اطلاعات سپاه در آن ایام و فرمانده کل سپاه در جنگ این مسائل را به تصویر می کشد که گواهی است بر آن چه بر مهدی گذشته: «در سپاه زیاد از مهدی حرف می زدند. من یک چیزهایی از بچه های ارومیه شنیده بودم. در تهران شایعه کرده بودند: اینها با امام نیستند؛ به ویژه مهدی را می گفتند. متهمش می کردند که مشکلاتی دارد و افکارش درست نیست. آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و این چیزها را فقط می شنیدم. بعد که تحقیق کردم دیدم نمی توانستند ظرفیت مهدی را درک کنند پس با خودشان مقایسه می کردند. آمیزه ای از حسادت و جهالت دست به دست هم می داد تا برای مهدی مشکل درست شود.» (کتاب به مجنون گفتم زنده بمان، انتشارات روایت فتح: ۱۳۸۳، صص۳۷ و ۳۸، روایت محسن رضایی)

با شناختی که یکی از فرماندهان ارشد سپاه در جنگ، رحیم صفوی، هم دانشگاهی مهدی در دانشگاه تبریز از او داشت، مهدی را بعنوان معاون احمد کاظمی در تیپ تازه تاسیس ۸ نجف معرفی کردند و در پیروزی بزرگ فتح المبین و شکافتن تنگه زلیجان مهدی خوش درخشید. کمی بعدتر با آشنایی بی واسطه ای که فرماندهان سپاه در جنگ با او پیدا کرده بودند به رغم همه فشارهای سیاسی که از آذربایجان و مرکز مقابل مهدی وجود داشت بعنوان فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا منصوب گردید. با فرماندهی مهدی، در عملیات های رمضان، مسلم، والفجرهای مقدماتی، ۱، ۲ و ۴ لشکر ۳۱ عاشورا پیش رفت و موعد خیبر و بدر رسید. در هر دو، لشکر ۳۱ عاشورا در پیشانی جنگ خط شکنی کرد و به رغم پیروزی هایی که با هدایت مهدی به دست آوردند به سبب ضعف در پشتیبانی، عقبه و جناحین صدمات زیادی دیدند. در خیبر حمید باکری کنار پل شحیطاط به شهادت رسید و مهدی اجازه نداد تا وقتی جنازه همه رزمندگان شهید را برنگردانده اند، حمید را به عقب منتقل کنند و در بدر هم خودش به قلب دشمن یورش برد و قصه ما به اندوهی بزرگ رسید.

مهدی باکری در این آوردگاه و بعد از ۱۰ سال مبارزه یک ریز و یک نفس، بعد از مواجهه با برخوردهای حذفی و گزنده، بعد از شهادت یارانش حمید باکری، مهدی امینی، مرتضی یاخچیان، اصغر قصاب و... رو در روی دشمن ایستاده بود و در صورتیکه کارت های شناسایی اش را ریزریز کرد و در آب هور انداخت و کلاش به دست گرفت و رخ در رخ دشمن جنگید، لابد همان جمله ای را به یاد می آورد که به احمد کاظمی اظهار داشته بود: «دعا کن من هم بروم، مثل حمید، بی نشانِ بی ‎نشان!» دعایی که طولی نکشید مستجاب شد و مهدی باکری، با گلوله مستقیم به پیشانی اش روی قایق افتاد و در صورتیکه هنوز نا داشت و سرود انقلابی می خواند: «الله والله، نصر من الله» جان سپرد و خدا به دلش نگاه کرد که خواسته بود ردی از او روی زمین نماند و در همین حال گلوله آرپی جی به قایق به هدف خوردن کرد و شاهد این صحنه می گوید دیدم که قایق منجر گردید و پیکر آقامهدی تکه تکه و مشتعل، در هور افتاد و با جریان آب رفت. بعد از علی و حمید، مهدی سومین فرزند خانواده باکری بود که شهید شد و هیچ کدام جنازه نداشتند.

در مواجهه با تصویر مهدی باکری و آن چه از او گفته و شنیده شده، چیزی که برجستگی دارد، حرکت است. درس خواند و حرکت کرد. سربازی رفت و حرکت کرد. شهردار و دادستان و مدیر جهاد سازندگی بود و حرکت کرد. حتی وقتی حذف شد، تهمت خورد و زخم زبان شنید: باز هم حرکت کرد و نایستاد. برادرش شهید شد و جنازه اش جا ماند و مهدی باز هم حرکت کرد. حتی در صحنه ای متعالی وقتی خودش هم به شهادت رسید باز هم نایستاد و حرکت کرد و به قول فرمانده اش «از دجله به اروند، از اروند به دریا و از دریا به اقیانوس رفت... می خواست به ابدیتی برسید که بسیاری از عرفا حسرتش را داشتند» (به مجنون گفتم زنده بمان/ص۴۱)

هدی صابر، فعال سیاسی و اجتماعی، تعریف می کرد که در جوانی مربی ای داشتند که جمله ای کیفی اظهار داشته بود: «توپ رو بده به کسی که راه افتاده، نه اونی که ایستاده» هدی می گفت خدا هم همچنین است، خدا پاسور هستی است و توپ را به آنها که راه افتاده اند می دهد. مهدی نمونه تام و تمام کسی است که برای خودش برای اسلام و برای ایران راه افتاد حرکت کرد و خداوند به او پاس داد. احمد کاظمی راوی ماجرایی است که انگار می توان کل مسیری که مهدی پیموده را در همین خرده روایت در خودش جای دهد: «در همین عملیات بدر بود که یادم داد چطور به دل آتش بزنم. هر دو سوار موتور بودیم. من جلو و او عقب. آتش آن قدر وحشی بود که در یک لحظه به مهدی گفتم الان است که نور بالا بزنیم. توقف کردم تا جهت آتش را تشخیص بدهم و کمی هم از... که مهدی اظهار داشت: «نایست، برو، سریع» دو طرف مان آب بود. لحظه به لحظه گلوله می‏ خورد کنارمان و من می‏ رفتم، با سرعت و سر خمیده و در آینه موتورم می‏ دیدم که مهدی چطور صاف نشسته و حتی یک لحظه هم به خودش اجازه نداده نگران چیزی باشد. آرام آرام سرم را بالا گرفتم و هم قد مهدی شدم.»




1399/12/25
13:46:52
0.0 / 5
186
تگهای خبر: رمان , روزنامه , كتاب
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۵