روایتی از جانبازی یک شهید

روایتی از جانبازی یک شهید

بلک بلاگ: تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را مزه مزه می کردیم که سردردهای شبانه سیدجواد آغاز شد. شب ها شبیه آدم های مسموم، سرش را بین دستانش می گرفت و با صورت مچاله، از درد به خودش می پیچید و ناله می کرد. دل درد و حالت تهوع هم داشت. یک شب آن قدر دردش شدید شد که فرصت نداد بروم پدرم را خبر کنم؛ با آنکه با هم یک کوچه بیشتر فاصله نداشتیم.



به گزارش بلک بلاگ به نقل از ایسنا، کتاب «چشم روشنی» روایتی از زندگی جانباز شهید سید جواد کمال به قلم کوثر لک است. این اثر شامل ۱۹ فصل از کودکی همسر شهید، خواستگاری، مراسم عقد، شروع جنگ در خرمشهر، شرح بیماری و مشکلات همسر، تولد فرزندان، ساخت مسجد در شهرک، خاطرات سفر به حج عمره تا شهادت سیدجواد است.

هر فصل در صفحاتی کوتاه تنظیم شده و در انتهای کتاب عکسهایی از سیدجواد و خانواده او و به چشم می خورد. این کتاب از طرف انتشارات شهید کاظمی در ۲۲۸ صفحه به چاپ رسیده است.

در قسمتی از کتاب چشم روشنی می خوانیم:

«تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را مزه مزه می کردیم، که سردردهای شبانه سیدجواد آغاز شد. شب ها شبیه آدم های مسموم، سرش را بین دستانش می گرفت و با صورت مچاله، از درد به خودش می پیچید و ناله می کرد. دل درد و حالت تهوع هم داشت. یک شب آن قدر دردش شدید شد که فرصت نداد بروم پدرم را خبر کنم؛ با آنکه با هم یک کوچه بیشتر فاصله نداشتیم. مدام تکرار می کرد: «همین همسایه روبه رویی! همین همسایه روبه رویی!» ما تازه رفته بودیم توی آن کوچه، آن هم نصفه شب، اصلاً دلم نمی خواست زنگ همسایه روبه رویی را بزنم. داشتم دست دست می کردم که توی آن اوضاع چه کنم.

لیوان آب را دادم دستش؛ «حالا یه دونه قرص بخور شاید خوب شی.» خیلی عصبانی سرم داد زد: «می گم بروووو.». چند بار دکمه زنگ را فشار دادم تا بالاخره در را باز کردند. «همسایه روبه رویی هستم. آقای ما خیلی حالش بده؛ می رسونیدش بیمارستان؟!» آن شب با آمپول مُسکن آرام گرفت. ولی توی همان هفته سه بار این درد سراغش آمد.»





منبع:

1401/03/15
12:49:28
0.0 / 5
293
تگهای خبر: سفر , كتاب , مراسم
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۵