یادبود حاج همت در جامعه امروز

نبود حاج همت 36 ساله شد

نبود حاج همت 36 ساله شد

به گزارش بلك بلاگ نبودن در عین حضور شهید محمد ابراهیم همت با رسیدن حساب و كتاب روزهای سال به هفدهم اسفند ۹۸، ۳۶ ساله شد.



خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ- الهه آخرتی
روال معمول زندگی بر این است كه با گذشت چند سال از مرگ یك نفر پیدا كردن حرفی تازه برای انتشار درباره اش سخت می شود اما این معجزه خون شهداست كه پس از ۳۶ سال از شهادت حاج محمد ابراهیم همت هنوز می توان پلان پلان زندگی اش را مرور كرد و از تك تكشان برای این روزها درس گرفت. مشكل اما این جاست كه به این راحتی ها نمی توان یك بخش از زندگی سردار خیبر را انتخاب و به آن پرداخت. برای نوشتن درباره حاج محمد ابراهیم همت به بهانه سالگرد شهادتش زندگی اش را مرور می كنم.
قبل از هر چیز روزهای پایانی زندگی فرمانده به ذهنم هجوم می آورد. عملیات خیبر. جایی كه لشكر ۲۷ پس از مدت ها شناسایی منطقه و هور به فرماندهی او برخی از یگان هایش را در جزیره مجنون مستقر و با بخش اصلی توانش از محور طلائیه به خط می زند اما دژی كه باید نمی شكند. آتش عراق بی داد می كند. پیكرهای مطهر شهدا هر طرف پراكنده می شود. فرمانده می گوید: «مثل اینكه خدا ما رو طلبیده» و شخصا راهی جزیره می شود و پس از آن دیگر خبری از او نمی گردد. پس از آن همه شب بیداری كه چشم هایش را كاسه خون كرده بود. پس از آن همه بی قرارهایش با دریافت خبر شهادت نیروهایش. پس از آن همه فشاری كه به او تحمیل می شد و انگشت های اتهامی كه حكم به ناكارآمدی اش در فرماندهی می دادند و پس از اینكه دل سردار خیبر شكست تا خدا طبق معمول همیشگی اش زود او را با دل شكسته اش بخرد و چیزی از او نماند جز یك جسم بی سر و بدنی كه از روی جوراب هایش شناسایی می شود. دلم می خواهد روزهای آخر همت را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشمانم تا دیگر جرأت نكنم از نامهربانی هایی كه در راه كار برای انقلاب با آن مواجه می شوم گلایه كنم. تا یادم بماند همت هم در دل همین نامهربانی ها كار كرد، از دل همین ناملایمات همت شد.
یا برگردم به قبل تر. به آن روزها كه برای تمام بسیجی‎های لشكر عكس گرفتن با حاج همت از نان شب واجب تر بود. تا آنجا كه وقتی دوره اش می كردند گاهی آنقدر فشارشان زیاد می شد كه انگشست دست حاجی می شكست. نتیجه اما باز لب هایی بود كه به پهنای صورت می خندیدند و عكسی كه با آن انگشت گچ گرفته به یادگار می ماند. دلم می خواهد تواضع همت را، یك رنگی اش با بسیجی ها و مردم را، وقتش كه در عین پركاری انگار برای عكس گرفتن با بسیجی ها كش می آمد، گوش های شنوایش به حرف و درد و دل بچه ها و لبخندی كه هیچگاه از روی صورتش پاك نمی شد را قاب كنم و بگذارم جلوی چشم مسئولین. تا یادشان بماند همت هم در دل همین پركاری ها همیشه همت بود، از دل همین تواضع همت شد.
یا از آن هم قبل تر بروم. به آنجا و آن روز كه ابراهیم پای شرط دختر مورد علاقه اش ماند و تنها با یك مرتبه خواستن او اراده كرد و پس از سال ها آشنایی دستانش با سیگار دیگر لب به سیگار نزد كه نزد. تا آنجا كه حتی وقتی به او گفتند اگر دود سیگار را در گوش پسر كوچكش بدمد درد گوش كلافه كننده مهدی آرام می گیرد باز هم راضی به شكستن قولش نشد و روی حرفش ماند. دلم می خواهد این عزم و اراده اش در ترك عادت ناپسند را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشم همه آنها كه عادت كردن به گناه را بهانه می كنند و می گویند دیگر توان تركش را ندارند تا یاد بگیرند همت هم در دل ممكن الخطا بودن انسان همت بود و از دل همین عزم اصلاح اشتباهاتش همت شد.
یا اصلا چرا سراغ حكایت همت و كردستان نروم؟ آنجا كه كاك ابراهیم جوری لباس كردی می پوشید، با كردها گرم می گرفت و خونش از دیدن ظلمی كه در حقشان روا می شد به جوش می آمد كه هركس نمی دانست گمان می كرد كردی است كه تاكنون پایش را از پاوه و كردستان بیرون نگذاشته است. دلم می خواهد این روح بزرگ كاك ابراهیم را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشم آنها كه بر هر بهانه ای انسانیت شان را سركوب می كنند و شعار چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرام است سر می دهند تا یادشان بیاید همت هم همیشه فراتر از نژادها و زبان ها پای انسانیت ایستاد، از دل داشتن همین روح بزرگ همت شد.
یا برگردم به آن روزها كه معلم پر شر و شوری بود كه سر نترسش سبب می شد تا زبان سرخش را در جهت تبیین افكار امامش به خدمت بگیرد تا آنجا كه مورد تعقیب نیروهای ساواك قرار گرفت و در نهایت مجبور شد به دنبال هجومشان برای دستگیری اش، از پشت بام مدرسه فراری شود تا چند صباح دیگر خودش را به موعد به زیر كشیدن مجسمه شاه پهلوی در میدان شهرضا برساند تا شهرضا نخستین شهر استان اصفهان شود كه در آن مجسمه شاه به زیر كشیده می شود. دلم می خواهد جسارت آقا معلم را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشم آنها كه مدام می گویند مگر از دست من یك نفر چه كاری بر می آید تا متوجه شوند همت هم به تنهایی گام برداشتن در جهت مسیری كه به آن ایمان داشت را آغاز كرد، از دل همین قیام تك نفره روزهای مبارزه همت شد.
یا شاید بهتر باشد برگردم به كودكی های محمد ابراهیم. به آن كارگاه جمع و جور گز سازی و وقت هایی كه طبیعت كودكی قالب می شد تا دور از چشم صاحب كارش چند تا از گزهای نرم و تازه را برای خودش بر دارد و پیش از اینكه كسی ببیند آنها را توی دهانش بگذارد و با كمك دندان هایش شیرینی شان را در تمام دهانش پخش كند. اما آخر سر، به وقت حساب و كتاب كردن با صاحب كارگاه دلش آرام نگیرد و با اعتراف به گزهایی كه بی اجازه خورده است بخواهد پول آنها از دست مزدش كسر شود. دلم می خواهد وجدان محمد ابراهیم كوچك را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشم تمام غارتگران و اختلاس گرانی كه مدام دستشان توی جیب مردم است و از هر راهی كه پیدا كنند دیوار قصرهایشان را با پول مردم بالا می برند تا شاید شرم كنند از محمد ابراهیم كه سال ها قبل از به سن تكلیف رسیدن به سهم خود در دل همین امتحان قرار گرفت، از دل همین امتحان ها همت شد.
اصلا چرا این همه این طرف و آن طرف بروم. باید برگردم به آن روز كه مادر و پدر محمد ابراهیم پس از اینكه با هزار مشقت خویش را به كربلا رساندند به دنبال بدحالی مادر با تشخیص شوكه كننده پزشك عراقی مواجه گشتند كه: « بچه در شكم مادر مرده است و باید خارج شود». مادر با صورت خیس از اشك خودش را تا حرم امام حسین بكشاند، صورت روی پنجره های سرد ضریح بگذارد و از ته دل بگوید: «یا امام حسین این بچه رو نذر شما می كنم، خودتون شفای من و این بچه را بدید». تا همان شب خانمی به خواب مادر بیاید، از زیر چادرش یك قنداقه به او بدهد و چند بار تكرار كند: «مواظبش باش» و پس از آن دكتر عراقی حیران شود كه چطور بچه ای كه از بین رفته بود جان گرفته و در سلامت است. قصه شهید محمد ابراهیم همت را بدون شك باید از همین جا تعریف كرد تا حق بدون سر پذیرفته شدن آخر حكایت هم ادا شود. دلم می خواهد تصویر این كرامت را قاب بگیرم و بگذارم جلوی چشم تمام جاهلان به حق این خاندان تا ببینند همت هم در دل توسل به همین خاندان نجات پیدا كرد، از دل كرامت همین خاندان همت شد.

1398/12/17
15:09:25
5.0 / 5
1014
تگهای خبر: رمان , كتاب
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۴